آخرین خبرها
خانه >> بایگانی برچسب ها : کلیات شهد شعر (برگ 4)

بایگانی برچسب ها : کلیات شهد شعر

ملالی نیست

به محفلی که سخن از تو نیست حالی نیست نبوده است مرا خواهشی به غیر وصال خوش آن قصیده که در مدح تو سروده شود مراست با تو بتا الفتی ز روز نخست خیال تو به برم بود دوش تا به سحر ز عمر آن‌چه گذشته است با تو گشت حساب بنازم آن رخ جان‌بخش و پر ملاحت تو بـه ... ادامه مطلب »

مطلع خورشید

قسم به روی دلاویزِ تو که خوب و نکوست قسم به دیده مستی که می بود زان مست به آن نگاه که لبخندِ گُل بود از آن به آن نسیم که دارد غبارِ کوی تو را به شرم و خجلت آن لاله‌رو به وقت وداع به لحظه لحظه عمری که در خیالِ تو رفت به قطره قطره اشکی که از ... ادامه مطلب »

سال بی‌بهار

بگویمت ز فراقت چسان بهار گذشت شراب و شاهد و شب بود و شمع و شعر و شرار نشاط نیست به گلشن چو نیستی در باغ ز بس گریستم از هجر سیل شد جاری چسان گذشت بگویم ز دوریت همه عمر نگار من ز در آ، ورنه می‌روم از دست هـــزار بار بگــویم کـه تیــر هجــرانت دویدم از پی محمل ... ادامه مطلب »

خدنگ غمزه

خدنگ غمزه‌ات آن‌گه به قلب من بنشست به‌جز تو کس نکند حل این معما را ز جان خسته، غم و غصه آن زمان برخاست از آن دمی که دل از عشق شد چو جان لبریز ز بار محنت دوران نشد شکسته دلم خُمار و دلشده و نشئه و خراب نیم ز راه دیـده رســد تیـر عشـق بـر دل زار به ... ادامه مطلب »

پیاله نگاه

چنان بُدم ز شراب نگاه تو سرمست گسست یک‌سره اجزا و تار و پود دلم چو دیدگان من از عشق بر رخت افتاد چو یافتم که نظر بر منت بود شب و روز پیاله نگهت چون نشد ز می لبریز خوش است گر که خرامی تو با صراحی می به جـان خستـه من شهـد یک نگـه مـانده ز درد هجـر ... ادامه مطلب »

چون سحاب

سیرش ندیده از بر من چون سحاب رفت گویند گل چو رفت و لیکن گلاب هست گفتم یک امشبی تو چو جان در برم بمان همچون نسیم بر دل پژمرده جان دمید گفتم دگر ز کف ندهم دامن وصال یـا عمــر در مسیـر جـوانی عجـول بـود دیـدم دوبـاره چهـره گلــرنگ او دریغ   گویی ز کلبه دل من آفتاب رفت ... ادامه مطلب »

طعم بوسه

ز باده نگهت چون که دوش گشتم مست بشد ز عشق تو این دل چو خُم به جوش و خروش ز جان عاریت آرامش آن زمان برخاست ز بوی موی تو گشتم چو گل‌فروش حیران می خیال تو مستی فزایدم هر دم سر و زر و دل و جان می‌رود تو گر بروی اگر به وادی هجران فتاده‌ام از پا ... ادامه مطلب »

زیب سیم و زر

چو دل دَوَد سر و جان تا شود هم آغوشت گمان کنم که به گلزار خفته بودی دوش دل از خیال‌تو چون خم بود به جوش ‌و خروش تو زیب سیم و زری حاجتت به زیور نیست بخند گر که بخندی من از ارادت و عشق چو خـود از آینه یک عمـر گشته‌ای مدهوش بـه دور شمع تو پروانه‌وار می‌گـردم ... ادامه مطلب »

شقایق

کسی نمانده که بر وصل دوست شایق نیست ز خیل دلشدگان داغ بر دلی می‌جوی به بحر هجر فتادم در این شب از غم و درد تـو لایقـی کـه مه و مهـر همـرهت گـردند فـدای نرگس مستت شـوم کـه در همه شهر   به غیر دوست کس آگه از این حقایق نیست ز رنج هجر کس آگه‌تر از شقایق نیست ... ادامه مطلب »

خیال وصل

خیال وصل تو از تن توان و تاب گرفت تو ای فروغ دل افروز از سرا به در آی کدام باده تواند تو را کند سرمست بهل شکوفۀ گلزار را که گلزاری خیال خواب نمودم که تا تو را بینم به یاد غربت باران گریۀ لیلی است هـوای دیـده سراسر ببیـن کـه بارانی‌ست مـرا ببخش گـر از عشق بی‌خود از ... ادامه مطلب »