آخرین خبرها
خانه >> بایگانی برچسب ها : کلیات اشعار علی محمد بشارتی (برگ 5)

بایگانی برچسب ها : کلیات اشعار علی محمد بشارتی

رخ قشنگ

چو عطر گل که به رگهای بوستان جاریست چه آتشی است که افکند عشق تو به دلم رخ قشنگ تو بنمود باغ را گلرنگ نه دل بود همه از عشق تو به جوش و خروش پیاله از لب میـگون توست مسـت و خـراب ز بوستان تو سعدی مگر نموده عبور مگر به خواب مه و مهر دیده‌اند تو را می ... ادامه مطلب »

چو بوی گل

بهشت روی زمین دیده‌ام در آغوشت نجابت و ادب از چشمِ مستِ تو پیداست به راهِ عمرِ ابد رفت هر که در پی تُست ز شوق و بوسه مگر جامه‌ای کنم به تنت مرا چو بوی گل از عاشقی هراسی نیست به دوش و دی به تو گفتم کنم فدای تو جان  تو گفتـه‌ای که بیـایی به دیــدنم دمِ مرگ ... ادامه مطلب »

کلام شهد

خیال روی تو با اشک شوق تر می‌گشت دعای نیمه‌شب از اشک و آه رد می‌شد خدنگ نرگس مستت بلای جان می‌شد خط عذار تو سرفصل روز و شب گردید ز ابروان کمین کرده‌ات شرر می‌ریخت پیاله از لب میگون تو عسل بگرفت گل جمال تو آیینه چمن گردید به بالِ نازک پروانه، جان حسد می‌برد مــه جمـال تــو مهتـاب ... ادامه مطلب »

طف آه

موی مشکین فام تو آشفته از آهی مباد دور گردد نامرادی‌ها همه از راه تو چلچراغ خنده تو کرده روشن خانه را تکیه بر تقوا و همت کن که استغنا خوش است همچو گل سرمست و شادان می‌کنی‌گلگشت ‌را گشتـه می مست از دو چشمان خمارت روز و شب خـود چـو می‌یابم جمال یار را در چهر تو   بی‌وفایی  ... ادامه مطلب »

شمع کشته

یا رب خدنگِ غمزه به راهِ کسی مباد خُرّم دلی که از وزشِ آه ایمن است صورت به لطفِ سیلی خود سرخ کرده‌ام تاوانِ دیده را دل بیچاره می‌دهد دستم به سرو نازِ قدِ او نمی‌رسد بی‌اعتنا به اشکِ خریدارِ خود مباش نتوان نیاز خویش ز نو کیسه قرض کرد منشین بــه بـوی لطفِ فرومایگان به عمر از شمع کُشته‌شعله ... ادامه مطلب »

کویر و تشنه

خدا چو دست به ایجاد ما سوا بگشاد بدین ملاحت و خوبی که در تو می‌بینم خط و عِذار ترا داد و جانِ من بگرفت دهان و خنده شور آفرین تو چو دَری است بشد ز چشمِ سیه مستِ تو در این دلِ شب در آن عقیقِ لبِ خود چه کرده‌ای پنهان چو روزه‌دار به جان تشنه وصالِ توام وفـا ... ادامه مطلب »

صحیفه نور

ستاره تیره شد و ماه در «محاق»[۱] افتاد ز هول حادثه، تاب و توان صبر برفت امید و حامی مستضعفان عالم رفت تو ای خمینی، ای افتخار زهد و «جهاد»[۲] تو خود منادی معراج مسلمین بودی تو مَفخَر «طلب»[۳] و «عشق»[۴] و «معرفت»[۵] گشتی بریده گشت ز داغ تو «عروهًْ‌الوثقی»[۶] ز ماتمت همۀ قدسیان سیه‌پوشند کلام معجزه‌آسایت ای کلیم زمان ... ادامه مطلب »

ستارۀ غمزده

چه شد که عالم اسلام بی‌پناه افتاد ز تندباد خطر بوستان دل پژمرد عنان صبر و توان از کف صبوری رفت دوباره خیل شهیدان به خاک غلتیدند نشست اشک به رخسار مادران شهید ز محنت سفرت، ای امام، ای رهبر تــو میـر قـافلـۀ قلّــۀ یقیـن بــودی تشـرّفت بــه حضـور نبــی مبارک بـاد   ستاره غمزده و تیرگی به ماه افتاد ... ادامه مطلب »

چشمه مهر

ز چشم شوخ سیاهت شراره می‌بارد ز بوستان عفاف دو چشم معصومت ز مشرق دلت ای شاهکار عشق و جنون به سجده‌گاه تو از بس گل تهجّد رُست دلیل کعبه‌ات ای بارگاه وصل و حضور مبـاش محـو خـود ای از پنـاه وحدت دور بپوش یک نفس آن چشم مست عاشق کش   ز آسمان نگاهت ستاره می‌بارد حیای مریم و ... ادامه مطلب »

پیر پارسا

اذان صبح مرا تا به ماسوا ببرد دلم اسیر دلارای دلبری شده است اسیر آن بت سیمین عذار خوشرویم همان بتی که چو خواهم کنار من باشد خوش است جلوه آن ماه آفتاب‌افروز حضور یار پری روی و آتشین گفتار خوش است یک نفس ای بخت درک خلوت او حـریم یــار گــرت راه یـافت همــت تـو فـدای یک نگـه یـار ... ادامه مطلب »