آخرین خبرها
خانه >> بایگانی برچسب ها : کلیات اشعار شهد شعر (برگ 19)

بایگانی برچسب ها : کلیات اشعار شهد شعر

عید غدیر

چه کرده است خدا بهر خاکیان تقدیر هواست خرم و جان‌بخش چون نسیم بهار هزار فوج ملایک سوار مرکب نور شب از هراس دم گرم روز رو به فرار چه می‌شود که در و دشت شاد و خندانند همه ز باده نوش‌آفرین حق دلشاد پیامبر از سفر حجهًْ‌الوداع در راه ز مکه عزم مدینه نمود و در «رابُغ» که ای ... ادامه مطلب »

نگین ری

چو شام هجر در دیده را به هم بنهاد نسیم خسته غزل‌خوان ز جای خود برخاست سحر ز روی دل‌انگیز گل گلاب گرفت بهار خنده‌زنان با طرب ز راه رسید به بوستان اثری دیگر از خریف نماند صبا ز میکده عشق یک دو جام گرفت چو خسته دید مرا با دو صد محبت و لطف چو جان خسته ز شرب ... ادامه مطلب »

ای فخر خدای دادگستر

ای فخر خدای دادگستر ای سرمه چشم آفرینش ای نور خدای در تجلی هم مونس یوسفی و هم نوح ای رهبر هود و لوط و یونس الله، علی گذاشت نامت هر بنده که قرب دوست خواهد دنیا چو تو دیگری نزاید نهجت ز بلاغه هست معلوم دنیاست خموش تا تو گویی آنِ تو جهان و دلخوشی با تو جان پیمبری ... ادامه مطلب »

یا ام ابیها

دوباره باد بهاری وزید بر گلشن دوباره غنچه گریبان دریده از مستی غلام همت آنم که گل بیفشاند و یا به محفل انسی پذیردم به حضور و یا به کلبه من پا گذارد از سر لطف مگر خدای تعالی کند صبور همه به هر که می‌نگرم بی‌قرار می‌بینم ستاره دیده فروبست و خور ز راه رسید گذاشت پا به جهان ... ادامه مطلب »

ای در تو جمال حق پدیدار

ای مادر با حیای عالم ای پایه‌گذار درس توحید سرچشمه‌هر چه ‌هست از توست از آب، حیات می‌تراود با توست حیات جاودانی مقصود تمام آفرینش با آمدنت بخواند والشمس ز آن دم که شدی محدّثه، شد یک جاریه تو هست حوّا عرفان تو درک لیلهًْ‌القدر سجّاده توست عرش اعلی در عالم ذر خدای سبحان با شَوْر تو کرد کار خود ... ادامه مطلب »

طوس

چشم بر هم منه به‌سان خروس خستگی را ز جان و تن برگیر دیده بگشای و قدرت حق بین سلطنت بنگرو ببین سلطان در سخاوت گشاده دست چو بحر بارگاه امام رضا اینجاست پر صفا روضه‌اش چو خلد برین مهربان است با ضعیف و فقیر بارگاهش ز مهر، دایم باز خواست ویران کند سرای امید لیک ویران بشد بنای ستم ... ادامه مطلب »

گل و لاله

به صبح، چون ز گل و لاله پُر کنم دامن هوا بهاری و گلزار چون بهشتِ برین سپاس‌دار خدایم که رفت دور فراق بدیدمش که برافراشته به خنده و ناز نگاهِ آن بتِ سیمین به من بود امروز اگر چه شاهدِ شیدا به گل شود تشبیه نه گلشن آن‌که نسیم است و چشمه و گلزار نه مست این‌که می و ... ادامه مطلب »

کشتی رستگاری

دیشب سروش غیب زد از آسمان سرود از بهر آن‌که بوسه دهد ژاله روی یار پروانه در لهیب طربناک شمع سوخت از شرق ارض، شمس جهان‌تاب شد پدید تابید در مدینه به دامان مصطفی بگشاد چشم، غنچۀ گلزار انبیا آمد به دهر فخر امامت، جمال حق شش ماهه طی نمود رهی را که رهروان «اخراج الی‌العراق» ز جدش، نبی شنید ... ادامه مطلب »

می مرد جای شمع

فردوس اگر که شهره بود سرو و سوسنش تا پرتو وجود بتابد به بر و بحر تا چشم لطف بازگشاید به خرد و پیر می‌بالد از سکوت همه هست تا به حشر مژگان چرخ خاک درش روید از ازل اجری به جز بهشت خدا وعده داده بود راهی نمی‌گشود عدم بر مسیر هست جاری‌ست اشک شرم ز چشمان کاینات روحی ... ادامه مطلب »

حلول ماه رمضان

ماه صیام آمده حق را سپاس کن در ماه دوست نفس تو خود نیک پـاس کـن هم فعـل خویش پاک کـن و هم حواس  کن   بر درد هر گناه شفا التماس کن رو سوی دوست توبه به جد بی‌هراس کن بر جسـم و جـان خـویش ز تقوا لباس کن غافل مباش چون‌که بود روز محشری ای دل چرا ز ... ادامه مطلب »