آخرین خبرها
خانه >> بایگانی برچسب ها : کلیات اشعار شهد شعر دکتر بشارتی (برگ 3)

بایگانی برچسب ها : کلیات اشعار شهد شعر دکتر بشارتی

قسم به عشق

ز عشق تو به دلم شور و حالتی برپاست به هیچ گلشن و گلزار گلبنی چو تو نیست خمید پشت من از بار هجر همچو کمان نه چشم و زلف و لب و خنده تو دل ببرند نمی‌توان که غم عشق از تو پنهان کرد به سان باغ که از سرو یافت نام و قرار شبی به شکوه گشودم زبان ... ادامه مطلب »

غزل تمام

هوای روی نکوی تو چون‌که در سر ماست بهار می‌گذرد چون خریف در راه است به عالمی ندهم لحظه وصال تو را نگاه مست تو مستی فزایدم هر دم مرا به عمر نیازی به هیچ زیور نیست غزال من تو اگر در برم نشینی باز شراب و شاهد و شمع و بهار و نغمه و باغ به سایه‌سار بهشتم هوس ... ادامه مطلب »

نشست و برخاست

به خاک پای تو ریزم تمام آن‌چه مراست تو در میانه خوبان به حسن تنهایی زد از ازل به دلم آتش شرار رخت بزن به سنگ تطاول به سینه از سر خشم نه سینه چاک چو من عاشقی تو را بوده است عنان صبر رود از کفم چو باز آیی جـدال دیـن و خرد کهنه شد چو عشق آمد خــدا ... ادامه مطلب »

گذشت عمر

گذشت عمر و به دل همچنان هوس باقی‌ست بتاب در دلم ای ماهپاره از رهِ مهر ز بی‌قراری من خسته گشت جان و تنم بیا که چشمه اشکم ز هجرِ تو خشکید خیالِ روی تو یک شب گذشت از سرِ من نیامدی که ز هجران بمُرد مرغِ دلم چو ناوکی است که خمیازه‌می‌دِرَد تنِ من به بحرِ عشقِ تو غرقم ... ادامه مطلب »

به یک نگاه

مراست با تو بُتا الفتی ز روزِ اَلَست به یک نگاهِ تو دل رفت از کفم، فریاد نگاه و خنده و رخسار و خال و موی سیاه بلای جانِ من زار چشم فتنه‌گر است شدم خموش ز بیمِ رقیب ور نه ز عشق قرارِ خال تو بنمود بی‌قرار همه زدی به تیرِ نگاهم نمای کار تمام چو رُود خشم و ... ادامه مطلب »

میثاق

حکیم در پی ایجادِ خلق روز الست نخست عشقِ تو را با سرشت من آمیخت به یک نگاه و تبسّم بکرد مهمانم ببست با منِ سر مست سخت میثاقی دگر شکست نیاید به این چنین عهدی چو در پیاله به جز عکسِ او نَبُد تصویر گــرت به کعبــه گـذارت فتـد تو خود بینی هــزار ســالِ دگــر، بگــذری اگــر بر من ... ادامه مطلب »

ناوک عشق

تیر مُژگان تو از روز الست دیده تا دیده مخمور تو دید جان چو با روی تو بسته است میثاق سینه لبریز چو از مهر تو شد نیست بر گردنم از غیر تو عهد تــــا در ایـــن راه فتــــادم از پـــا بست بــا مــوی تو چون جــان پیمــان   بر تن و جان من خسته نشست شد سیه مست چو ... ادامه مطلب »

شهد و شکر

منم آن غبار جانا که دَوَم پی سمندت چو رهیدم از کمانت بشدم اسیرِ زلفت شب و روز در هراسم که تو ای بهار و بُستان بنما به من نگاهی که کنم فدای جان را به کجا چنین شتابان مرو، ای امیدِ جانم نشده اسیر این دل نه به پند و هیچ بندی بکنــم فـدای جان را اگـر از درم ... ادامه مطلب »

بهار پر گل

بهارِ پرگلِ من آفتاب را کم داشت به کوی میکده رفتم همه بُدند جز او به آسمان چو نگاهم فتاد فهمیدم سیاه چون شب هجران بود دو زلف سیاه چو بخت من بود آن دیده‌ها سیاه و خراب به لب شراب پر از دُرد کرده بُد که رقیب بگفتمش چـه شـود پـا نهی به دیده من خجـل شـدم ز رُخ ... ادامه مطلب »

خزان بی‌دلی

خزان بی‌دِلیَم را بهار باید و نیست بشد خموش ز فریاد هجر، شمع امید به خشک‌سالی دل قطره‌ای نمی‌افتد خماریم نبرد ساغر و پیاله و جام بر این شکسته دل از لطف کن نگهی ز بی‌قراری من مرغ شب بشد محزون تبسمی ز لبی چون عقیق خواهم و بس بخواب بودم و بگذشت کاروان افسوس دریــغ و درد بـه پایـان ... ادامه مطلب »