آخرین خبرها
خانه >> بایگانی برچسب ها : کلیات اشعار شهد شعر دکتر بشارتی (برگ 20)

بایگانی برچسب ها : کلیات اشعار شهد شعر دکتر بشارتی

گل و لاله

به صبح، چون ز گل و لاله پُر کنم دامن هوا بهاری و گلزار چون بهشتِ برین سپاس‌دار خدایم که رفت دور فراق بدیدمش که برافراشته به خنده و ناز نگاهِ آن بتِ سیمین به من بود امروز اگر چه شاهدِ شیدا به گل شود تشبیه نه گلشن آن‌که نسیم است و چشمه و گلزار نه مست این‌که می و ... ادامه مطلب »

کشتی رستگاری

دیشب سروش غیب زد از آسمان سرود از بهر آن‌که بوسه دهد ژاله روی یار پروانه در لهیب طربناک شمع سوخت از شرق ارض، شمس جهان‌تاب شد پدید تابید در مدینه به دامان مصطفی بگشاد چشم، غنچۀ گلزار انبیا آمد به دهر فخر امامت، جمال حق شش ماهه طی نمود رهی را که رهروان «اخراج الی‌العراق» ز جدش، نبی شنید ... ادامه مطلب »

می مرد جای شمع

فردوس اگر که شهره بود سرو و سوسنش تا پرتو وجود بتابد به بر و بحر تا چشم لطف بازگشاید به خرد و پیر می‌بالد از سکوت همه هست تا به حشر مژگان چرخ خاک درش روید از ازل اجری به جز بهشت خدا وعده داده بود راهی نمی‌گشود عدم بر مسیر هست جاری‌ست اشک شرم ز چشمان کاینات روحی ... ادامه مطلب »

حلول ماه رمضان

ماه صیام آمده حق را سپاس کن در ماه دوست نفس تو خود نیک پـاس کـن هم فعـل خویش پاک کـن و هم حواس  کن   بر درد هر گناه شفا التماس کن رو سوی دوست توبه به جد بی‌هراس کن بر جسـم و جـان خـویش ز تقوا لباس کن غافل مباش چون‌که بود روز محشری ای دل چرا ز ... ادامه مطلب »

تو وارث ولایت و فرزند حیدری

ای جان فدای مهر و وفای تو یا حسین ما را کجاست برگ و نوای تو یا حسین کــرد افتخــار بـر تـو خدای تو یا حسین سر چیست تا کنیم فدای تو یا حسین کسری و قیصرند گدای تو یا حسین   رحـم خـدای تـوست رضـای تـو یا حسین ماییم و روز حشر و ولای تو یا حسین تو مفخر نبوت ... ادامه مطلب »

فخر کعبه

جلوه برق امید شمع فلک برفروخت فـروغ غفـران خـرید نقمت کفران فروخت خلعت عزت فلک کرد به جسم زمین   جامه زربفت مهر به قامت صبح دوخت رایت حــق شد پدید، پرچم باطل بسوخت ستاره و ماه و مهر شدند امشب قرین   سپاه شادی نگر رسیده از هر طرف به عـرصه آسمــان ستـارگان صف به صف فرشتگان از حرا ... ادامه مطلب »

سقای وفا و شوق

سقای وفا و شوق عباس سرگشته روی دوست تا حشر با عشق و ادب گرفت باره از بیشه بوتراب آن شیر آمد به فرات با دو صد شور افتاد به آب چشم آن ماه پر کرد ز ذوق و شوق آن مشک یک مشت ز آب، با دو صد درد از روی عتاب گفت با آب آخر نه تو مهر ... ادامه مطلب »

علمدار

امشب سری از عشق سقا مست دارم امشب ندارم جز سر دیدار دلدار در دیده و دل نیست جز روی نکویش بالا بلند سرونازش کن تماشا دنیا بود سیراب چون سقّاست عبّاس یک چشمه نبود بیش آب زندگانی دشمن هراسان شد ز عبّاس علمدار باشد دو چشم چشمه هستی به دستش صد حرف در دل دارد اما اوست خاموش جانا ... ادامه مطلب »

کانون عاطفه

از جور روزگار زنی پیر و بینوا دست قضا نهال پدر را بریده بود کار زمانه ظلم و جفا و ستمگری‌ست بیچاره بود مادر و هم گشت بی‌پناه باد شتا وزید و زمستان خبر نمود پیری غمین به کلبه بی‌برگ و زاد و قوت بارید ظالمانه بسی برف و هم تگرگ از هر طرف برودت و سرما به خانه رفت ... ادامه مطلب »

پیوند کلیه

خواندم به روزنامۀ دیروز یک خبر سربازی اوفتاد و بشد غرق خون و خاک جراح چون که دید جراحات او، بگفت الحال لازم است ز بهر نجات او شد باخبر ز زخم پسر نیز مادرش گفتا دریغ نیست که جان را فدا کند آماده گشت تا که دهد کلیه‌ای ز خویش دکتر شکافت پهلوی آن زال قهرمان آنی که گشت ... ادامه مطلب »