آخرین خبرها
خانه >> بایگانی برچسب ها : علی محمد بشارتی کلیات اشعار شهد شعر (برگ 10)

بایگانی برچسب ها : علی محمد بشارتی کلیات اشعار شهد شعر

صداق

ز خلق چون‌که گرفتی تو از ازل میثاق شبانه‌روز تویی با من و منم با تو عیان جمال دلارای تو ببینم فاش فتاده پرتو رویت همـیشه بر دل من به پای عشق و ارادت نمی‌رسم به وصال دلم تمام به دست تو داده‌ام یک عمر چو عهد ماست به دور از ریا و ریو و فریب شـدم ز لطـف تـو ... ادامه مطلب »

سرّ سرادق

در فکر تواند ای گل بی‌خار خلایق یک لحظه نیم از غم هجران تو غافل در بند توام گر چه ز عرفان تو دورم با دانش محدود گریبان فلک چاک معشوق بود باغ گل از دیده عُشّاق بگریستم از دردِ فراقِ تو همه عمر خوش رفت همه عمر که با عشق تو طی شد غیر از سخن عشق فریب است ... ادامه مطلب »

عاشق صادق

خوش طعم بیانی است از آن لعل سرادق خوشمزه نگاهی است از آن دیده زیبا با خُلق بهشتی و خط و عارض قدسی هرکس که تو را دید فروماند ز توصیف با این همه زیبایی و والایی و خوبی تنها نَبُدم دوش که با یاد تو طی شد مـن شایـق روی توأم ای عشـق ز آغــاز بـازآی شبـی بـا لـب ... ادامه مطلب »

خشم می

چو مستم از نگه مستِ تو نه مست از تاک چه حاجت است به باغ ای گلِ همیشه بهار ز تیرِ طعنه دشمن مرا هراسی نیست نگشته دیده به رُخسارِ جز تو هرگز باز به عشقِ روی تو تا عرش می‌کنم پرواز غبارِ کویِ تو بودن نشانِ گستاخی‌ست فدای چشمِ تو گشتن به یک نگاه خوش است به شــوقِ یک ... ادامه مطلب »

آینه دل

هزار بار شوم گر، به یک نگاه هلاک ترا در آینه دل بدیده‌ام زان روز چو سرمه، خاک دَرَت را به چشمِ خود کردم چو یافتم که نگاهت به من بود شب و روز نشست چون به دلم گفته “هُوَ مَعَکُمْ“ تو بوده‌ای که نمودم من از خطا پرهیز کسـی به حُسنِ تو دیدم به عمر خود “هیهات” چـو جسم ... ادامه مطلب »

خواهش آخر

اگر ز شوقِ تو گُل می‌کند گریبان چاک اگر تو رُخ بنمایی شود وجودم چشم چه باک گر که ز عشقت به آتشم سوزند چنان شده است وجودم به ذکرِ‌تو مشغول چنان شده است دل و جان ز عشقِ تو مشحون بهشت باشدم آن دم که با توام همراه اگر چه هستی عالم طفیلِ رحمت تست رضـای غیـر تـو هـرگز ... ادامه مطلب »

احساس حضور

شبی که نشئه ز عشقش بُدم نه مست از تاک شبی که بود وجودم ز عشق او مشحون به دل همیشه حضورِ تو کرده‌ام احساس همیشه ترس ز جرم و گناه خود دارم تویی رحیم و تویی مونس و تویی محبوب زمامِ دل به تو دادم که شاکرم از تو ز عشق تست که این دل نشد اسیر کسی بهشت ... ادامه مطلب »

گیسوی مهتاب

شبی که گیسوی مهتاب می‌رسد تا خاک مگر که چشم خمارت مرا کند سرمست عنان صبر و قرار، از کف صبوری رفت ز اشک پرس که من دوش بی‌تو چون بودم خوش آن دیار که قصد عزیمتش کردی گداخت جان و بِمُردم ز درد هجرانت هــزار یــوسف دلخستـه، بـر درت نـالان بـه کـوی تـو بـه هـزاران امیـد آمــده‌ام   به ... ادامه مطلب »

منتهی الآمال

خوشا هوای بهار و خوشا نسیم شمال بهار با می و مطرب کنار جوی خوش است مگر نه عمر پر از درد و رنج و تنهایی است گرت هواست که با خضر همسفر گردی نیازمند نگردی به دهر دون هرگز تو را به راز شگفتی کنم کنون آگاه ز صدق سینه عیسی دمی شنیدم باز ره خلاف به هر حیله ... ادامه مطلب »

اول محرم

شب است و می‌نگرم در افق به روی هلال زمین غمین و زمان دردمند و پرافسوس گرفته زانوی غم در بغل نجوم امشب محرم آمده از راه با دوصد افسوس دهان دهر چنان بسته تازیانه غم درای قافله فریاد “واحسین“ دارد تو پاکبازترین عاشق خداوندی به مکتب تو صداقت بیافت نام و نشان تو با شهادت خود عشق کرده‌ای معنا ... ادامه مطلب »