آخرین خبرها
خانه >> شهد شعر >> گیسوی مهتاب

گیسوی مهتاب

شبی که گیسوی مهتاب می‌رسد تا خاک
مگر که چشم خمارت مرا کند سرمست
عنان صبر و قرار، از کف صبوری رفت
ز اشک پرس که من دوش بی‌تو چون بودم
خوش آن دیار که قصد عزیمتش کردی
گداخت جان و بِمُردم ز درد هجرانت
هــزار یــوسف دلخستـه، بـر درت نـالان
بـه کـوی تـو بـه هـزاران امیـد آمــده‌ام
  به دام زلف تو افتم اگر ندارم باک
وگرنه با می و ساغر، کجا روم حاشاک
سحر که غنچه ز عشقت کند گریبان چاک
نگاه من بنگر، پس نمای قصد هلاک
کجا روی که شوم بر مسیر تو، چون خاک
به یک نگاه شوم زنده چون کنی امساک
تـو را چه سود، اگـر گویمت «جُعِلتُ فداک»
دریــغ و درد، نیـــازم نمی‌کنــی ادراک

تهران- ۲۷/۹/۷۶

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شد.خانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>