آخرین خبرها
خانه >> شهد شعر >> گذشت عمر

گذشت عمر

گذشت عمر و به دل همچنان هوس باقی‌ست
بتاب در دلم ای ماهپاره از رهِ مهر
ز بی‌قراری من خسته گشت جان و تنم
بیا که چشمه اشکم ز هجرِ تو خشکید
خیالِ روی تو یک شب گذشت از سرِ من
نیامدی که ز هجران بمُرد مرغِ دلم
چو ناوکی است که خمیازه‌می‌دِرَد تنِ من
به بحرِ عشقِ تو غرقم و لیک خرسندم
بهــار نیست و گر بــاغ پُر شــود از گُــل
دگــر بس است خــدا را شکستــه را دریاب
  ز عشق دم زنم ای دوست تا نفس باقی‌ست
نگر که در دلِ من جز تو هیچ کس باقی‌ست
ز هجرِ روی تو در سینه یک جرس باقی‌ست
ز چشم، خونِ دل از هجر چون ارس باقی‌ست
به دورِ کوی تو زان شب بُتا عسس باقی‌ست
بیا ببین که از این صید یک قفس باقی‌ست
به چهر غم‌زده روزِ من عبس باقی‌ست
به این غریق ز لطفِ تو دادرس باقی‌ست
بـدونِ روی تـو در باغ خار و خَـس باقی‌ست
از این شکسته دل از هجـر یک نفس باقی‌ست

۸/۱۱/۸۰

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شد.خانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>