آخرین خبرها
خانه >> شهد شعر >> پیر پارسا

پیر پارسا

اذان صبح مرا تا به ماسوا ببرد
دلم اسیر دلارای دلبری شده است
اسیر آن بت سیمین عذار خوشرویم
همان بتی که چو خواهم کنار من باشد
خوش است جلوه آن ماه آفتاب‌افروز
حضور یار پری روی و آتشین گفتار
خوش است یک نفس ای بخت درک خلوت او
حـریم یــار گــرت راه یـافت همــت تـو
فـدای یک نگـه یـار جـان جـانـان بــاد
  پیام دوست که دل را ز دلربا ببرد
که از کمند رها کرده و رها ببرد
هم او که جان و تن و روح را ز ما ببرد
همان دلی که دل پیر پارسا ببرد
مهی که گر بدمد ظلمت از شما ببرد
حریم خلوت یاری که درد را ببرد
به خلوتی که به آن راه آشنا ببرد
تـو را گـرفتـه و تــا عـرش و ماسوا ببرد
نگـه ز لطف عطــا گـر کنـد خطـا ببـرد

۲۱/۱۲/۷۹

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شد.خانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>