آخرین خبرها
خانه >> شهد شعر >> مه سیما

مه سیما

ای سیه چشم و موی و مه سیما
من ندیدم به چشم خود هرگز
روی نیکو چو روز جوزایی
راستی چهر و مو و دوش و برت
می‌شود چلچراغ جان روشن
به گلستان قدم اگر بنهی
فرش راه تو می‌کنم دل و جان
آن‌قدر از فراق گریم زار
تا تو پیدا شدی به گلشن جان
همه حُسنی تمام ای همه ناز
درس عشقت لطیف و شورانگیز
خنـده چـون وصـل دلنشیـن و قشنـگ
گـر سـرودم غـزل بـه وصـف لبت
  ای به حسن و جمال بی ‌همتا
دلبری دلربا و هم دانا
موی زیبای چون شب یلدا
هست چون عشق دلکش و زیبا
گاه خندیدنت تو ای مَهسا
می‌سراید ترانه باد صبا
نه چو عشّاق اطلس و دیبا
تا شود از سرشک دل، دریا
شدم از چشم خویش ناپیدا
ای تو قهر و تو صلح و تو ایما
رنج هجر تو تلخ و جان‌فرسا
نگهـــت دلپــــذیــر همچـــو وفــا
کــرده شهــد لبــت مـرا گـویا

تهران – ۶/۴/۸۶

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شد.خانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>