آخرین خبرها
خانه >> شهد شعر >> مسیح من

مسیح من

چو چشم مست تو از خوابِ ناگهان برخاست
بزد به جانِ من آتش چنان شرارِ نگاه
کمان کشیده چه خواهی ز جانِ خسته من
نهان در آن لبِ میگون چه کرده‌ای امشب
ز دست رفته قرارم بُتا امان از تو
در آ چو مهر که پنهان شود رقیب چو شب
بیا که گر تو بیایی ز جای برخیزم
چ
ـو از ازل به دلـم تیـرِ غمـزه‌ات بنشست
به جسـمِ دلشـدگان جـانِ تـازه بـاز رسید
  خروش و ولوله باری ز هر کران برخاست
که دودِ آه از این دل به آسمان برخاست
ببین که شعله عجزِ من از کمان برخاست
که جانِ مرده ز غم آستین فشان برخاست
قرارِ دل رود از کف اگر امان برخاست
چو هر کجا که در آید یقین گمان برخاست
مسیحِ من تو گر آیی ز جا توان برخاست
فغــان و ناله جان هم از آن زمان برخاست
چو چشمِ مستِ تو از خوابِ ناگهان برخاست

۷/۷/۸۳

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شد.خانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>