آخرین خبرها
خانه >> شهد شعر >> ماه صیام

ماه صیام

خوشا هوای دل انگیزِ یار سیم اندام
خوش است سیر گلستان به بوی او به بهار
خوش آن بود که پیامم برد نسیمِ سحر
خوش است همچو نسیمی گذر به کوی نگار
حدیثِ دوست به اوراق در نمی‌گنجد
ز موی دلکشِ او رنگ و بوی دارد مُشک
دهانِ غنچه او گشته مَطلعِ خورشید
نظر به هر که نمایی به‌پا شود صد ننگ
همان کسی که نظر از تو بر نمی‌دارد
گرت هواست که محبوب او شوی یک عمر

تو با وضو ز دل و جانِ خویش کینه بشوی
به عشق و معرفت آن‌گه به سوی او کن روی
چگونه رام توان کرد دل به وقتِ وصال
نفس به سینه بلرزد به موقعِ دیدار
به عمر، نیست دگر لحظه‌ای از این خوش‌تر
برای دلبری بیشتر تو را خواهد
اراده کرد که مهمانیت کند یک ماه
به سفره‌ای که به لطف و صفای خود افکند
بگویمت ز لسانِ پیامبر خاتم
به روزِ جمعهِ پایانِ ماه شعبان خواند
هلا که ماهِ خداوندگار در راه است
شبش عزیزترین شب به جانِ دوست قسم
ببین ز لطفِ عمیقش نفس بود تسبیح
دعا ز مرحمتش مستجاب می‌گردد
سحر شود همه از بوی موی او سرشار
سحر به جلوه بود یار شوخ گُل‌رخسار
سحر ز آمدنِ یار می‌کند آگاه
سحر زمان وصال است و وقتِ دیدنِ یار
گرت هواست ز فیض سحر شوی آگاه
چه نکته‌‌ای‌ست در اینِ راز سر به مُهر دلا
چنان به سینه تپد دل به شوق پیغامش
به میهمانی آن یارِ دیر پای درآی
نیافتم که اگر شب برفت و صبح دمید
ز چشمه‌سار دعای سحر چو نوش کنی
دعای جوشن و بوحمزه را بخوان هر شب
حضور یار گر از جان و دل کنی باور
یکی از آن همه نعمت یقین بود شبِ قدر
شبی که موهبتش از هزار ماه به است
مکن تو طایرِ فکرت به فهمِ آن رنجور
شبی خوش است که با او به سر برم تا صبح
هزار سال ز عمرم چو بگذرد گویم
هزار شب به بطالت تلف بشد در عمر
به جانِ دوست اگر دوست دوزخم ببرد
چنان به شوقِ مناجات، گشته‌ام بی‌تاب
چنان دو دیده بشد بر جمالِ او مشغول
چنان فضای دل و جان بشد ز او لبریز
عطای دوست کجا و منِ فقیر کجا
                                                                   
رسی به مطلعِ فجر دوباره خواهی دید
ز شرم، ژاله چکد از جبین چو آن اشکی
اسیرِ سیر و سلوک از چه ای برادرِ من
تو را به روضه رضوان یقین نخواهد برد
چه سود چلّه‌نشینی، چه سود زین همه رنج
بیا ز روح و دلِ خود غبارِ وهم بِشُوی
سلوک نیست به‌جز سیرِ در مسیر نبی
سلوک و سیر بود ترس از خدای علیم
جهادِ نفس بود بی‌شک اوج سیر و سلوک
به اشکِ توبه بزن بر لهیبِ دوزخ آب
به لطف تو بتوانی به عفو دوست رسی
خلاف و سنت و فرمان حق تودانی چیست
عمل به واجب و ترک گنه نما ای دوست
در آن زمان بشود رامِ تو صغیر و کبیر
مباش جاهل و مغرور و خود پسند و شرور
اگر تو بی‌خبری از فجایع
حجّاج
ز معرفت اگرت بهره‌ای است می‌گویم
به کیمیای عظیمی‌تو را کنم آگاه

غبارِ غم ز رُخ کودکِ یتیم بشوی
شکسته را تو تفقّد نما به دستِ کرم
به پاسِ نعمت بی حّدِ حق به شکر بکوش
خدای، رحمت و لطف است و مهربانی محض
نه اهلِ ریو و فریب است و حیله و تزویر
خدای‌گونه چو خواهی شدن کنون بشنو
توان که خشمِ خدا را به اشک شوقی کاست
                                                                 
خجل ز گفته خویشم که نیست در خورِ تو
ولـــی ز دفتـرِ سعــدی بیــاورم بیتـــی
من آن نیم که حلال از حرام نشناسم
    

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

خوش است باده گرفتن ز دستِ او یک جام
به شرط آن‌که رسد بوی موی او به مشام
چه خوش‌تر آن‌که به بادِ صبا دهد پیغام
خوشا شبی که سرِ کوی او شویم مقام
اگر چه بحر شود جوهر و درخت اقلام
سپیده از رخِ جانبخشِ او گرفت الهام
خیالِ روی نکویش برد ز دل آلام
به غیرِ دیدنِ رُخسارِ او که باشد نام
حقیقتی‌ست که باشد به دور از ابهام

به محضرش پی این کار روز و شب بخرام
سپس ببند به شوقِ لقای او احرام

که تا به بارگه قدسِ او گذاری گام
که از خیالِ وصالش دمی نشد آرام
چو دیدگانِ خدا ترس کوفتد به حرام
اگر که هست به من باز کو کجا و کدام ؟
بیاید او به سراغت نه دیر زود هنگام
به بزمِ خویش بخواندت تو را به ماهِ صیام
همه محبّت و مهر است و عزّت و اکرام
رسولِ رحمت و سر خیلِ انبیاءِ عظام
عمیق خطبه و شیرین بیان و نغز کلام
هلا که می‌رسد از لطفِ دوست، ماهِ صیام
و روز ماه خدا هست بهترین ایام
ببین ز عاطفه‌اش چون عبادت است منام
تفاوتی نکند بهرِ او خواص و عوام
دل از محبّت بی‌مثلِ او شود آرام
سحر به عشوه در آید رفیقِ گُل اندام
سحر بیاورد از خُمِّ وصل با خود جام
سحر طهارت روح است و پاکی اجسام
بخوان دوباره “قُمِ‌الْلَیْلِ” پس نمای قیام
که دوست وقت سحر گویدت به راز خرام
که گفته است جوابت دهم کنی چو سلام
که جان و جسمِ تو با مهر او شود ادغام
هنوز می‌رسد از عرش دم‌بدم پیغام
رسد به دستِ تو مفتاحِ مشکلات و مهام
که همچو حمزه نترسی نه از ملال و ملام
پَرَد هُمای سعادت تو را همیشه به بام
شبی که مظهرِ مهر است و شور و لطف مدام
که عاجز است ز فهمش تفکر و اوهام
مباش در پی فهمش مکن دگر ابرام
خوش است روز که با او به سر برم تا شام

نمی‌شوم ز ولایش دقیقه‌ای ناکام
بخفته‌ایم و به غفلت تمام چون احشام
بگویمش به یقین دوست دارمش چون مام
که داده‌ام به کَفَش عقل و عشق و فکر و زمام
که رفت لّذتِ شوق مجاز و عشق حرام
که شد مسخّر او جان و دل تمام، تمام
بِه هرَ عذاب نخیزد ز من فغان و کلام


تحیّت است و صفا و اجابت است و سلام

که می‌چکد ز فراق از دو چشمِ هجر مدام
مباد آن‌که بیفتی به غفلتی در دام
ریاضتی که نخیزد از آن تلاش و قیام
درآ زتیهِ ضلال و برون بیا ز ظلام
بیا ز دیده و دل دور ساز رنجِ غمام
و نیست سیر مگر پیروی ز سلکِ امام
عمل به واجب و در هر مقام ترکِ حرام
مجاهدت به ره دین دفاعِ از اسلام
که بگذرد ز گناهانت ایزدِ علاّم
چو آب توبه بشوید ز نامه ذنب عظام
روی به جنگِ همه هستی و تمامِ نظام
که سر بلند به دنیا شوی و خوش فرجام

چنان‌که گشت به آصف تمامِ هستی رام
که تیره دل بشوی همچو گرگِ خون آشام
بخوان تو شرحِ جنایات و فتنه صدّام
برای جلب رضایش‌نما قعود و قیام
که زّرِ روح به اکسیرِ او بگیرد نام
فقیر را  ز رهِ معرفت نمای اکرام
بگیر دستِ ضعیفانِ مُفلسِ گُمنام
به یمن لطف عمیقش به شکر باش مدام
علیم و ساتر و هم ذوالجلال والاکرام
نه اهلِ طعنه و تحقیر و منّت و دشنام
نمای خلق خدا را  ز معرفت اکرام
اگر ز لطف تو افتد ز دیده ایتام
چه چاره آن‌که زبان الکن است همچو کلام
همــو کـه شعر و سخن باشدش همیشه غلام
شراب با تو حلال است و آب بی‌تو حرام”[۱]

تهران – ۱۸/۸/۸۳

[۱]. این بیت از سعدی است.

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شد.خانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>