آخرین خبرها
خانه >> شهد شعر >> غارت هوش

غارت هوش

دیدم آن دلربای غارت هوش
می ز چشمش سیاه مست شده
قدح و ساغر و پیاله و جام
چشمه از ذوق او دود به شتاب
چون‌که در چهر او سحر خندید
من چه گویم از آن لب نوشش
غنچه می‌دید گر دهانش را
چون که آزرده است گل بدنش
عود دارد نسیم گیسویش
جنبش زلف او به موسم باد
لاله چون چشم انتظار به راه
نگهش پر شرار چون آذر
ابروانش چو لحظه‌ای بنمود
لب ز هم واکند چو بر لبخند
من چه گویم به وصف آن مژگان
ماه عمری‌ست گشته حیرانش
خنده جان‌بخش چون نسیم بهار
دیده در خواب، خُم ورا چون دوش
لب زیبای او علی‌التحقیق
دوش برگشته بخت دیدم تاک
فاش دیدم که در میان دهان
دُرج دندان چو یاس‌های سفید
نحل می‌دید گر که آن سُنبل
باده چون چشم مست او را دید
شرم از دیده‌اش حیا آموز
با همه خوبی و دل‌آرایی
چشمه آب زندگی در مشت
دید زاهد چو روی او در خواب
بینـد عــابــد اگــر لــب نـوشـش
جـرعه‌ای هــر کـه نـوشـد از لب نــوش
چـــون به‌پــا خیــزد از بــرای نمـــاز
  قبله می‌پرست دُردی نوش
خُم شکسته سبو ز دست شده
بسته بهر زیارتش احرام
پای کوبان ز عشق او مهتاب
دست‌افشان برآمده خورشید
گل دَوَد تا شود هماغوشش
بوستان می‌شنید آهش را
کرده‌ام جامه از دعا به تنش
وامدار همیشه از بویش
از تپش‌های دل خبر می‌داد
نیستش طاقتی برای نگاه
آتش افتد بر آتش دیگر
دل بشد بی‌قرار و جان به سجود
دین و دنیا به هم زند پیوند
بخت برگشته یافت معنی آن
سر زده صبح از گریبانش
دلپذیر و شگفت و پر اسرار
شده مست و بود به جوش و خروش

برده از وی شکوه و رنگ عقیق
کند از بخت بد گریبان چاک
دارد از بوسه نداده نشان
تا ابد خیره کرده مروارید
ننشستی دگر به دامن گُل
گشت شرمنده و به خود لرزید
به ادب نزد او رَوَد همه روز
هست شرمنده‌اش شکیبایی
همه حیران چو او شود در گفت
گشت مستوجب هزار عقاب
مــی‌شــود دیــن و دل فـرامـوشش
مــی‌رود تـا بــه روز حشـــر از هـوش
کعبــــه بــرگــرد او کـنــد پـــرواز

تهران – ۱۳/۲/۸۵

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شد.خانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>