آخرین خبرها
خانه >> شهد شعر >> طبیب جان

طبیب جان

نخیزد زین دلِ بشکسته از غم جز دمِ سردی
بیا بنشان غبارِ غم ز جانِ بی‌قرارِ من
به راهت خسته جان یک عمر بنشستم که باز آیی
نمی‌گویم شرارِ هجر زد آتش به هستِ من
ز فریادِ دل از جان جرس فریادها برخاست
خُمی، جامی، شرابی، ساغری، میخانه‌ای، تاکی
از این افسرده دل جز آهِ سردی بر نمی‌خیزد
شـود آیا شبـی دیگـر چون جان آیی به بالینم
به تـاریکـی هجـران راه گـم کردم درآ ای ماه
  تو باز آی ای طبیبِ جان که تو درمانِ هر دردی
بیا بفشان ز خاکِ راهِ خود بر چشمِ من گَردی
به مژگان رُفته‌ام خاکِ رهت باشد که برگردی
نمی‌گویم که تو یک عمر با این دل چها کردی
فغان و اشک از جان و دلِ عالم در آوردی
بهاری، گُلشنی، گلبوته‌ای گلزاری و وَردی
اثر کی می‌پذیرد آهنِ دل از دمِ سردی
شـود آیـا چـو جـان بر این تنِ رنجور برگردی
تـو بــازا چـون زاوّل بر وجودم مِهر گستردی

تهران – ۲۶/۳/۸۳

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شد.خانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>