آخرین خبرها
خانه >> شهد شعر >> شعر دری

شعر دری

در آی خنده کنان ای چو نکهت سحری
تو رخ نمای که خورشید رخ بپوشاند
بگفته‌اند و بگفتیم چون بهاری تو
به هر کجا که روی لاله‌زار می‌گردد
ز چشم مست و خرابت خراب و مست همه
فرشته‌خویی و مه‌روی و مشک‌بوی، ولی
ز قول خویش پشیمان شدم از این تشبیه
به هیچ زیور و زینت نبوده‌ای محتاج
بسوخت زاتش و رخسار، جان من چو سپنـد
تـو دلپـذیر چو لبخند و جان‌فزا چون عشق
  چو صبح بر دل غمبار من گشای دری
بیا که رونق خورشید و ماه را ببری
چو نیک می‌نگرم از بهار خوب‌تری
چو جان دو دیده کنم فرش ره اگر گذری
سیاه مست و خراب است هر که را نگری
تو ماه‌وش شده‌ای همچو حور رشک‌پری
تو فخر هوری و محبوب زهره و قمری
تو ماه‌پاره همه عمر زیب سیم و زری
بپـوش چهــره کــه آزرم عـاشقـان ببری
لطیف و دلکش و جانبـخش همچو شعر دری

تهران – ۲۹/۹/۸۶

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شد.خانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>