آخرین خبرها
خانه >> شهد شعر >> سقای وفا و شوق

سقای وفا و شوق

سقای وفا و شوق عباس
سرگشته روی دوست تا حشر
با عشق و ادب گرفت باره
از بیشه بوتراب آن شیر
آمد به فرات با دو صد شور
افتاد به آب چشم آن ماه
پر کرد ز ذوق و شوق آن مشک
یک مشت ز آب، با دو صد درد
از روی عتاب گفت با آب
آخر نه تو مهر مام مایی؟
اینجا تو روان روی سبک‌بال
بردی تو خیام تشنه از یاد
از ساقی و مشک و اشک، آن رود
چون باغ شود تهی ز هر گل
بگرفت ز جِدّ و جهد بر دوش
بیرون بشد از فرات عطشان
پس دید که دشمنان بی‌دین
یک گل و هزار خار در راه
سر خیل ادب میان دشمن
یک مرد و هزار فوج نامرد
عباس ظهورِ پارسایی
یک چشم خدای بین و صد تیر
یک سوی ز جام عشق سرمست
یک سوی به حقِّ حق رسیده
یک سوی کمر به عشق بسته
یک سوی امیر فضل و آداب
این سوی چراغ عقل روشن
بودش دو طریق تا به مقصود
یک راه اگرچه بود کوتاه
راه دگرش اگرچه بُد دور
از القمه رفت بوفضایل
بنهاد سپس قدم به میدان
آمد به مصاف مرگ، آن شیر
با همت خود بکرد مقهور
با کینه و خشم از کمین‌گاه
دستان خدا ز تن جدا شد
طوفان شد از این بلا و این درد
از دیدۀ ا شک، گشت جاری
تیری که شد از سقیفه بیرون
نی آب و نه دست داشت سقا
ناگاه عمود کینه از کین
افتاد ز اسب چون علمدار
زد نعره ز دل، که ای برادر
فـــریـــاد کشیــــد از دل تنــــگ
کــــوتاه کنــــم کـــلام، کـوتـــاه
  سر خیل صفا و ذوق عباس
با قدر و بها چو “لیلهًْ‌القدر”
بنشست به باره مه دوبار
زد بر صف قوم پر ز تقصیر
از قامت سرو، چشم بد دور
برخاست ز جانش از عطش، آه
از چشم فلک روان بشد اشک
نزدیک دهان خویش آورد
هستی، شد از آن عتاب بی‌تاب
برگو تو، چرا ز ما جدایی؟
اصغر ز عطش برفته از حال
آتش ز عطش به اصغر افتاد
شرمنده همی رود، گِل‌آلود
ناچار رود ز باغ، بلبل
آن مشک که می‌زد از عطش جوش
عطشان ز فراق روی جانان
دارند به دست تیغ پر کین
یک یوسف و صد هزار بدخواه
دشمن و هزار حیله و فن
با درد، میان فوجِ بی‌درد
در دشتِ ظهورِ بی‌خدایی
لب تشنه خیام و طفل بی‌شیر
سوی دگر، ننگِ عالم هست
آن سوی ز حق حق بریده
و آن سوی بنای پی شکسته
و آن سوی به جهل و جور غرقاب
آن سوی خدای و شرع، دشمن
هر چند که بود هر دو مسدود
پر بود خطر در آن گذرگاه
زین راه برفت و بود مجبور
چشمش به خیام بود، هم دل
راهی که نداشت هیچ پایان
شد مرگ به دست او زمین‌گیر
نامردی و مرگ و ذلّت و زور
ابلیس برون بشد به ناگاه
در عرش از این عزا، عزا شد
در دیدۀ روزگار شد گرد
خونِ دلِ روزگار، آری
افکند وفا و عشق در خون
شد “القمه” تار همچو “یلدا”
آمد به سرش ز قوم بی‌دین
شد فاطمه غرقِ خون، دگر بار
باز آ که شدم به خون شناور
آهــی کــه افــق بگشــت خــون‌رنگ
بشــکــســت دل زمـــــان از آن آه

تهران

عاشورای ۱۳۸۴

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شد.خانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>