آخرین خبرها
خانه >> شهد شعر >> سرشک خون

سرشک خون

ز خویش بی‌خبرم، جانِ من، کنون بی‌تو
نَمی‌نماند به چشمم ز بس گریسته‌ام
چسان گذشت شبِ من در انتظار دراز
قرارِ دل برود گر که دل ز دست برفت
درآی تا که جهان را دگر کنی ور نه
مرا ز طعنه دشمن دگر هراسی نیست
ز چشمِ حوصله سیلابِ خـون بشد جــاری
علاجِ واقعـه قبـل از وقـوع نتـوان کرد
  ز بی‌خودی شدم از خویشتن برون بی‌تو
ز دیده می‌چکد امشب سرشکِ خون بی‌تو
شدم شکسته و درمانده و زبون بی‌تو
بیا که دل شده از سینه‌ام برون بی‌تو
ز جهل و جور شود چرخ واژگون بی‌تو
کنون که گشته‌ام آواره از جنون بی‌تو
تمـامِ شهـر گـرفته‌ست رنگِ خـون بـی‌تـو
ز درد و فتنه نشد هیچ‌کس مصون بی‌تـو

تهران- ۱۷/۹/۸۳

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شد.خانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>