آخرین خبرها
خانه >> شهد شعر >> سحاب رحمت

سحاب رحمت

چو آمدی ز ره آمد کنون بهار یقین
بهار و باغ و می و ساغر و بنفشه و یاس
گمان کنم ز نسیم سحر گذر کردی
چو اشک قلب من از شوق دیدنت لرزد
خجل ز روی تو شد ماه چهارده امشب
ز چشم مست تو شد مست نرگس شهلا
شدم اسیر به عشق تو در تمامی عمر
نه، بلکه عشق تو آن روز بر دلم بنشست
زر نگاه تو اکسیر را بکرد اکسیر
تویی به پاکی شبنم تو چون تبسّم گل
جمال دلکش تو برده رونق از گلزار
بخند تا که گلستان بخنده آید باز
بخند کز رخ چون ماه و خنده چون مهر
ز شوق دیدن تو دل، دود به استقبال
شکر گرفته ز شهد کلام تو ساغر
چو لطف و رحمت حق از سحاب تو بچکد
تو را کشید چو نقاش دهر روز ازل
خوش است درد گر از لطف پرسیم احوال
خوشا سپیده دم سیزده ز ماه رجب
چو مادرت پی شُکر و دعا به مسجد شد
چو خانه‌زاد خدا گشته‌ای خدا از شوق
سخن صریح بگفتم اگر چه نیست فصیح
علی ز کعبه مقدس‌تر است بی‌تردید
تو کفو فاطمه‌ای، این حدیث ما را بس
نه کربلا به میان بود، نی اثر ز حسین
ز دستِ فاطمه سرچشمه بقا جاری‌ست
مصافِ دایمی شرک و دین نبُد پایان
نبود هیچ امیدی به سلطه توحید
به شرک و کفر جهان غرق و ظلم مستولی

سخن دُرشت و زبان تیغ‌دار و پر تهمت
امان نداشت کس ای یار نی تو و نی من
اگر که خاتم پیغمبران بشد خاتم
چو آورم ب
ه زبان نامِ دلپذیرِ تو را
چو در خیالِ من آیی من از میان بروم
چو رهنمای تو باشی، نمی‌شوم گمراه
نماز و روزه و خمس و زکات و حج و جهاد
معاد نیز چو توحید بر تو شد محتاج
خـدای چون‌که به دستت سپـرد رایـتِ حق

به اهتزاز درآمد لوای دین از تو
زمان ز بعد تو هرگز نزاد مانندت
خدا به صدق پیمبر دو شاهد آورده[۱]ست
یکی است ذات خدای تبارک متعال
تو نیز شاهد دوم شدی که گفته خدا
چو ذوالفقار به دست یدالهی تو داد
به تیغ کفرستیز تو روز بدر و خُنین
ببین که گفت خدا نصرت شما کردم
به سعی و رنج نشاید که رفت راه حصول
تو آن گلی که همه گُلبنان گیاه تواند
نه حق و عدل بود تا ابد به تومحتاج؟
خضوع نیز به درگاه تو گذارد سر
قلاع سرکش خیبر تو کرده‌ای تسخیر
ظهور صولت و فتح و خلوص را دیدی
عجب مدار که دشمن نبیند این همه حسن
به چشم دین به کف دیو داده فرق نداشت
چه فرق می‌کند از بهر این گروه از خلق
چنان‌که فرق ندارد برای آنها نیز
همای و جُغد به چشمانشان بود یکسان
تفاوتی نکند بهر بی‌دلان هرگز
غزال و گرگ چه فرقی کند مگر با هم
ز جهل مانده به زندان وهم در همه عمر
برابر است به فرهنگشان خدا و هوی
خدای نیست در افکارشان هواست هواست
جهاد نیست قبول و ر به دست تو بشوند
علی هدایت محض است و ترجمان خلوص
خوش است از دو لبت بشنوم دعای کمیل
وجود در عجب از توست ای ابوالاعجاب
به ذات پاک خداوند می‌خورم سوگند
به آیه آیه قرآن به آیه تطهیر
قسم به عرش و به لوح و قلم و بر معراج
قسم به سیّد کونین و افتخار رُسل
به خونِ پاکِ شهیدان کربلا سوگند
قسـم بـه جـان جهـان حضـرت امام زمان
که روی رحمت و عفو و عطا نخواهد دید

 

 

بهار آمده از راه یا بهشت برین
همه به شوق ببستند در رهت آذین
که مُشکبار نسیم سحر شده‌ست چنین
برون شده‌ست ز سینه نیابد او تسکین
ستاره نیز نهان شد ز روی ماه مهین
ز روی دلکش ماه تو مات شد نسرین
چو شد به عشق تو دل همچو جان و جسم،‌عجین
که من نبودم و حتی اثر نبود ز طین
رُخ تو بود که کرده‌ست سیم را سیمین
تو چون نسیم سبکبار و همچو عشق برین
نگاه نافذ تو برده رونق از پروین
غمین مشو که شود روز و روزگار غمین
شوند شمس و قمر بهر یک نگاه قرین
که هست شوق وصال تو چون نگه شیرین
ملاحت از لب تو گشته تا ابد غمگین
دگر کسی نشود از خطای خود غمگین
قلم ز بعد تو بگذاشت تا ابد به زمین
خوش است مرگ بیایی اگر مرا بالین
که گشت مکه چو خورشید تابناک و مهین
خدا به مقدم تو کعبه کرده بُد آذین
نمود مولد تو قبله‌گاه اهل یقین
فصیح در همه دوران تویی علی امین
که خوانده است به یاسین تو را امام مبین
تو گر نبودی مر فاطمه نبود قرین
نه زُهد و جُهد و نه تقوا و نی اثر از دین
بود به دست علی نظم و هم قرار مکین
بدونِ آن‌که نشانی بمانَد از آیین
نبود هیچ نویدی به روزگار نوین
فقیر مردم و محروم و مفلس و مسکین

قیافه‌ها همه منحوس و سینه‌ها پر کین
قرار رفته بُد از آن و صبر و نظم از این
تو نیز زینت عرشی به دست چرخ نگین
من از شعف بزنم بوسه بر زبان چندین
هزار شکر که دیوانه‌ام نیم فرزین
چو دیدگان تو راه خدا کند تبیین
شدند یک‌سره مدیون تو به یوم‌الدین
خـدای کـرده وجـود مـبـارکـت تحسـیـن

سپاهِ کفر فراری شد از یسار و یمین
ندای دلکش توحید را شدی تو ضمین
زمانه گشت پس از تو عجوز و هم عنّین
که تا رسالت بر حق او کند تبیین
حکیم و عالم و قهّار و ذوالجلال و مبین
به نزد توست همه علم حق علی‌التعیین
بساط کفر و بت و ظلم و جور شد تدفین
زمین ز خون همه مشرکان بشد رنگین
چه نیک پرده بر افکنده از معارف دین
به زور و ظلم نشد هیچ‌کس عزیز و امین
تو بوده‌ای که نبی هیچ‌گه نشد غمگین
نه زُهد و جُهد بدرگاه تو شده مسکین
خلوص نیز به اخلاص تو کند تمکین
خلوص بود که گشتی هماره عرش نشین
بیا و از سر عبرت نگر ضلال مبین
که کور نیز نشد هیچ‌گه حقیقت‌بین
عجوز هم‌نفس اوست یا که حورالعین
شمیم خلد رسد بر مشام یا سرگین
پیاله پر ز حمیم است یا ز ماء معین
چنان‌که نیست تمایز خریف و فروردین
که لاشخوار پَرَد بر سرای یا شاهین
که هُد هُد است به چشمانشان چو بلدرچین
ز سجن نامده بیرون فتاده در سجّین
تفاوتی نکند حق پرست با خود بین
کنند یک‌سره از دشمن خدا تمکین
تمام خلق مسلمان ز تیسفون تا چین
ز اهل بیت چو گردید گشته از عالین
دعا نمای که هستی بگویدت آمین
ز صدق و سلم به خاک درت نهاده جبین
به اسمِ اعظم پروردگارِ مهر آیین
به سوره سوره فرقان به سوره یاسین
قسم به روح و به جبریل و جمله کرّوبین
قسم به فاطمه محرابِ جمله علیّین
به سید شهدا دُرّ درج ثمین
بــه ذات پـاک خـداونـدگـار یــوم‌الـدین
هر آن که در دل ناپاکش از تو باشد کین

۱۰/۱۱/۸۲

[۱]. وَ یَقُولُ الَّذینَ کَفَرُوا لَسْتَ مُرْسَلاً قُلْ کَفى‏ بِاللَّهِ شَهیداً بَیْنی‏ وَ بَیْنَکُمْ وَ مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْکِتاب‏.

(و کسانى که کافر شدند مى‏گویند: «تو فرستاده نیستى.» بگو: «کافى است خدا و آن کس که نزد او علم کتاب است، میان من و شما گواه باشد.»). سوره رعد، آیه ۴۳٫

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شد.خانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>