آخرین خبرها
خانه >> شهد شعر >> رقیب خفته

رقیب خفته

سحرگهان که چو گل بُد لطیف و شورانگیز
نسیم روح نواز و محیط جان پرور
رقیب خفتـه و دلدار مست و شمـع خموش
هر آن‌که یک نفس آن روی دلپذیر بدید
پس از مشاجره عشق و عقل شد معلوم
مگر نه عقل ز سر می‌پرد به وقتِ وصال
به جز بهارِ ولای تو را که نیست خزان
هماره سایه لطفت چو بوده بر سرِ من
به جـز دلـی که بــود از محبّتت سـرشار
گدای کوی تو را چون نشسته آخرِ صف
  هوا ز شکرِ وصالش شده عبیرآمیز
فضا چو روی دلاویزِ یار شورانگیز
عطش چو آتش و می در پیاله مُشک‌‌‌آمیز
دگر سراغ نگیرد به عمر، از پرهیز
که عشق داشت ز اوّل به عقل جنگ و ستیز
مگر نه عشق کند دل ز مهرِ او لبریز
بهار و باغِ همه گُلرُخان شود پاییز
دگر هراس ندارم ز روزِ رستاخیز
نـداشتـم بـه همـه عمر هیـچ دستـاویز
کسـی دگـر نزند بانگ هان ز جا برخیز
 

۱۳/۷/۸۲

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شد.خانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>