آخرین خبرها
خانه >> شهد شعر >> رسول رحمت

رسول رحمت

خوش آن گُلی که به آن لطمه خزان نرسد
خوش آن بهار که ترسی ندارد از پاییز

خوشا نسیمِ دلاویزِ بامدادِ وصال
خوشا سرودِ فرح‌بخشِ چشمه در کُهسار
بهشت باشدم ای گل اگر تویی با من
سفر به همرهِ ماه و ستاره خوش باشد
شبی به خلوتِ دلدار طی شدن اولی است
توان رسید به کوشش به عمقِ اقیانوس
کجا توان که به وصفِ رسول شعر سرود
سفر به عالمِ بالا نصیب هر جان نیست
کجا رسد به بلندای آسمان مگسی
چنان بلند چو سرو سهی است بالایت
لب و دهانِ شکر ریزت ای رسولِ امین
هزار چشمه شهد و هزار جاری نوش
هزار باد و نسیمِ بهار غنچه گشا
هزار بحرِ محبّت، هزار چشمه مهر
هزار باغ بهشت و هزار روضه خُلد
هزار روح و هزاران مَلکَ ز عالم قدس
هزار و بلکه هزاران نبی ز خیلِ رُسُل
هزار کرسی و لوح و قلم بلا تردید
دریغ آن‌که ندانم ز بعدِ کرسی چیست
هر آنچه هست و گر نیست گر چه دانم هست
فدای جانِ تو ای مقصدِ نهایی خلق
تو آن بزرگِ وجودی که از بزرگی جاه
امین و احمد و محمود و مصطفی و رسول
امین تویی که امان یافت از تو کُلِّ وجود
بساطِ شرک بشد منعدم به آمدنت
کسی به مُعجز و معراج و وحی پی نبرد
به غیر ذات تو “معراج” و “سِدره” کس نرود
چو آفرید تو را مست شد ز خلقت تو
تو را ستوده به خُلقِ عظیم ربِّ رحیم
چو آفرید خدایت به خود تبارک گفت
به نوبتند که بوسند خاکِ راه تو را
تو چون ز مشکل اُمّت شوی به جدّ دلتنگ
تو بحرِ مهری و کوهِ صفا و لطفِ عمیم
تو کعبه‌ای، تو صفایی، تو بهتری ز حطیم
بهانه کعبه شده تا زیارت تو کنند
کتابِ ناطقِ حق بی‌گمان محبّتِ توست
خدا به منزلت و جانِ تو قسم خورده‌ست
بخوان لَعَمْرُکَ‌نی لفظ بلکه معنی آن
بخوان لَعَمْرُکَ تا عشقِ حق عیان بینی
بخوان لَعَمْرُکَ لا حول گوی و شکر نمای
بخوان که گفت خدایش بخوان از اول کار[۱]
بخوان دوباره بخوان صد هزار بار بخوان
به سایه خس و خاشاک هیچ کس نرود
مقام و مرتبه‌ات در گمان نمی‌گنجد
ز رفتن است که صدها گره گشوده شود
برو برو که ز رفتن رسی به مقصد خویش
دریـغ آن‌کـه بیـان چون چکامه هست‌خجل
تو خود چو عرشی و عرشی و برتر از عرشی
خوش آن چمن که بر او فتنه خسان نرسد
خوش است گُلشن اگر دست خس به آن نرسد
حلاوتی که به اندیشه گمان نرسد
به موسمی که ملالت به آن نشان نرسد
هزار روضه رضوان به آن جنان نرسد
که هیچ مقصد و منزل به آسمان نرسد
اگر چه فکرت مهمان به میزبان نرسد
کسی به جهد به آن بحرِ بیکران نرسد
که جسم در رهِ هستی به پای جان نرسد
کسی به سیرِ تفکر دوان دوان نرسد
چو شبنمی که به پهنای آسمان نرسد
که دستِ کوته ما بی‌گمان به آن نرسد
هزار چشمه نوش آفرین بدان نرسد
به انگبینِ شفابخشِ آن زبان نرسد
به یک تبسّمِ جان‌بخش آن دهان نرسد
به مهربانی آن قلبِ مهربان نرسد
به دلپذیری آن باغ و بوستان نرسد
به آستانِ تو ای آسمان مکان نرسد
به پای منزلتِ میر کاروان نرسد
به ارج و قرب تو ای فخرِ اِنس و جان نرسد
که فهمِ عقل به تدبیرِ لامکان نرسد
به عرصه‌ای که به آن فکرتِ گمان نرسد
که خلق و امر به این نکته بی‌گمان نرسد
به وصفِ خاک درت قدرتِ بیان نرسد
تویی حبیب که هستی به این مکان نرسد
کسی ز خَلق به مفهوم این امان نرسد
کسی به جهد به عالم به این بیان نرسد
به درک این همه مفهوم این و آن نرسد
کسی به معنی “لولاک” بی‌گمان نرسد
کسی جز او به چنین نکته مهان نرسد
به خُلق و خَلقِ تو، ادراکِ خاکیان نرسد
مقام و منزلت تو به فهممان نرسد
همان حریم که معراج هم به آن نرسد
خدا کند که غمی بر تو مهربان نرسد
مگر شود که وفایت به دادمان نرسد
که حجر و سعی به آن مشعرِ کلان نرسد
چو حجِّ اکبرِ مقبول هم به آن نرسد
که صد فصیح به شرح و بیان آن نرسد
بخـوان
لَعَمْرُکَ[۲] تا بد بر آن زبان نرسد
چو سیرِ لفظ به اندیشه بیان نرسد

چگونه نفس به این مدحتِ عیان نرسد
چو کس به کُنه خداوند جاودان نرسد
هزار عضو به هنگامه زبان نرسد
کسی به لذّت پاینده بخوان نرسد
کس از سراب به گلزار و بوستان نرسد

که پای مرکب انسان به کهکشان نرسد
به خواب و لذّت و خور کس به کاروان نرسد

که کس به مقصد پر ارج رایگان نرسد
کسـی بـه فهمِ تـو بـا قـول ایـن و آن نرسد
بـه گَـردِ راحلـه‌ات قـدرت گمـان نـرسد

 [۱]. اِقْرَأْ بِاسْمِ رَبِکَّ الذَّی خَلَقَ. سوره علق، آیه ۱٫

 [۲]. لَعَمْرُکَ اِنَّهُمْ لَفی سًَکْرَتِهِمْ یَعْمَهُونَ (به جان خودت قسم دشمنان تو مست غفلت و سرگردانی هستند).

سوره حجر، آیه ۷۲٫

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شد.خانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>