آخرین خبرها
خانه >> شهد شعر >> راز نگفتنی

راز نگفتنی

ای جانِ جان، که روح و روان و دلِ‌منی
تا روی چون بهارِ تو باشد برابرم
تا پرتویی فتاده ز مهرت به سینه‌ام
هستی گَرَم تو دوست کنون فاش گویمت
از کودکی ز لطف تو گشتم رهین تو
این شهر گر ز شش جهت از گُل‌رخان پُر است
روی تو را ندیده به جان، عاشق توام
شـرمنده‌ام ز لُطفِ تـو ای دوست چـون مدام
ســر تـا به پـای حُسنـی و پـا تـا به سر شُکوه
  خوبان همه چو دانه و لیکن تو خرمنی
حاجت به باغ نیست که بهتر ز گُلشنی
خورشید هم گرفته از این سینه روشنی
خوفی نباشدم کُند ار دهر دشمنی
رازی ست بین من و تو رازی نگفتنی
جانانِ من، ز حُسن، به خوبان تو احسنی
نازم که هست روی قشنگِ تو دیدنی
کـردی همیشـه دوستـی دیـدی چو دشمنی
مستـم هـمــاره ز آن‌کـه خـریدارِ چـون منـی

قم – ۲۰/۳/۸۳

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شد.خانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>