آخرین خبرها
خانه >> شهد شعر >> خون خم ریزم

خون خم ریزم

رفتم از دست ساقیا به شتاب
سوختم زآتش محبت تو
شده‌ام از خیال تو سرمست
آتش آن‌گه فتد به کلبه من
در فراقت ز بس گریسته‌ام
برف پیری نشست بر سر من
دوش در گلستان بدم تا صبح
حک چو شد عکس تو به لوح دلم
شد تهی خم وصل و من نشدم
یک تبسّم مرا سؤال از توست
من خُمارم در این میانه ولی
تو شراری، تو آتشی، تو لهیب
تو خُم و ساغر و پیاله و جام
سوی ابروی تو نماز کنم
تو چو دریا و دیگران شبنم
دوش رفتم به جمع می‌زدگان
سرکشم صاف و دُرد میخانه
مست می گردم و ز نشئه آن

خون خُم ریزم و سبو شکنم
عالمی بهتر از جوانی نیست
پند و بندش نمی‌کند تأثیر
بودم آنجا به گوشه‌ای ساکت
دیدمت در میان جمع چو شمع
شب و شمع و شرار و شرم و شکوه
شدم از جرعه‌ای نگه سرمست
دادم از کف عنان دل چو سپند
نیست باکی اگر روم از دست
گشته باغ و بهار چشم به راه
همتـــم روز و شـب ســلامـت تــوست
گر که یک عمر شاد و مست و خوشم
  غرق دریای عشق را دریاب
تو بزن بر شرار آتش آب
گشته‌ام از تبسم تو خراب
که از این در برون شوی به شتاب
صبرم از کف برفت و هم پایاب
طی بشد در فراق فصل شباب
چون‌که بودم به شوق تو در خواب
می‌تراود ز سینه‌ام مهتاب
یک شب از جام وصل تو سیراب
می‌دهی کی به این سؤال جواب؟
همه مستند و بی‌قرار و خراب
تو چو چنگ و نی و دف و چو رباب
تو صراحی، تو ساغر و تو شراب
چون‌که مقبول نیست پشت بر محراب
تو چو آبی و دیگران چو سراب
تا زنم ساغری ز باده ناب
پس به دریای می شوم غرقاب
سرکشم باده بی‌حساب و کتاب

خود رها سازم از سؤال و جواب
چون نگردد جوان خجل ز عتاب
هست مانند هم جنون و شباب
پر تپش دل به سینه چون مضراب
گِرد تو مست و شادمان اصحاب
شهد و شور و شعور و شعر و شراب
شدم از شرب خنده‌ای سیراب
گشتم از خود تهی دگر چو حباب
دور بنما ز ماه چهره نقاب
بهر تو تاک و خُم گرفته رکاب
 رفتـــم از دســـت سـاقیـــا بشتــاب
مست روی تو ام، نه مست شراب

تهران – ۳/۱۰/۸۶

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شد.خانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>