آخرین خبرها
خانه >> شهد شعر >> خزان بی‌دلی

خزان بی‌دلی

خزان بی‌دِلیَم را بهار باید و نیست
بشد خموش ز فریاد هجر، شمع امید
به خشک‌سالی دل قطره‌ای نمی‌افتد
خماریم نبرد ساغر و پیاله و جام
بر این شکسته دل از لطف کن نگهی
ز بی‌قراری من مرغ شب بشد محزون
تبسمی ز لبی چون عقیق خواهم و بس
بخواب بودم و بگذشت کاروان افسوس
دریــغ و درد بـه پایـان رسید نوبت عمر
رهیـن نعمت بـی حد کـردگارم، لیک
  درخت زندگیم برگ و بار باید و نیست
مرا چو لاله دلی، داغدار باید و نیست
کویر سینۀ من جویبار باید و نیست
مرا قرابه و خُم در کنار باید و نیست
مرا تبسّم شیرین یار باید و نیست
کجا روم، من بی‌دل قرار باید و نیست
به وقت بوسه مرا اختیار باید و نیست
ز کاروان رفته دریغا غبار باید و نیست
متـاع عمــر مــرا پـایـدار باید و نیست
سپـاس نعمـت پروردگار باید و نیست

تهران – ۸/۱/۸۶

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شد.خانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>