آخرین خبرها
خانه >> شهد شعر >> جنگ و گریز

جنگ و گریز

سحر که نَشئه بدم از شراب شورانگیز
به جرعه‌ای ز نگاهش شدم ز خود بی‌خود
چو پر بشد دل و جان  از می محبت او
به بارگاه رفیعش چو خود بدیدم خوار
سزاست تا که به شکرانه سر نهم بر خاک
شبی گرت به سر کوی او گذر افتد
بـه پـای عشـق تـوان طـی نمود راه دراز
نمی‌رسد به بهارش به عمـر دست خزان
  شراب عشق و بتی روح‌بخش و شوق‌آمیز
شدم ز خنده سُکرآورش ز می لبریز
بکردم از همه خوبان و گلرخان پرهیز
شدم به چشم و دل خلق باوقار و عزیز
شوم غلام درش تا به روز رستاخیز
دگر به عقل شوی تا ابد به جنگ و گریز
بـه راز عشـق تـوان نـور و نـار داد تمیــز
نمـی‌رسد به گلستـان چهـره‌اش پاییز

تهران- ۲۴/۳/۸۷

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شد.خانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>