آخرین خبرها
خانه >> شهد شعر >> جنگ دایم

جنگ دایم

کنون وقت جنگ است، هان، گوش کن
فلق تیره‌رنگ و شفق خون‌فشان
مسلط شده خصم بر هر کران
به هر جا مسلط شد این دیوخو
ندارد به دل از تو جز خشم و کین
چکد خون ز چنگال دشمن هنوز
تو را ناتوان خواهد و دردمند
پسندد چو یابی به او احتیاج
بدین‌حیله و فن به آهستگی
نگوید به تو هیچ غیر از دروغ
نه بر پیر رحم آیدش، نی‌جوان
به فرهنگ او نیست جز ظلم و زور
ندارد در اندیشه غیر از ستیز
مشو خام هرگز ز لبخند او
نخندد و لیکن زند نیشخند
کند فتنه و جنگ و بحران به‌پا
هزاران نفر را به کشتن دهد
ندارد ز آزردن خلق باک
تو را دشمن خویش خواهد، نه دوست
به یادت بود سال پنجاه و هفت
به سالی که حق زنده شد از امام
همان سال پیروزی انقلاب
شد از وحدت خلق، دشمن زبون
ز وابستگی گشت کشور رها
فرامش مبادا شود این اساس
دفاع از ولایت کن ای پاسدار
غم از جسم و جان ضعیفان زدای
تو بشناس دشمن که بشناسدت
به دوران ریگان بی‌عقل و هوش
بُد او «و این برگر» سیه‌کار و خام
بگفت ریشه خلق ایران زمین
چه بودش ز لشکرکشی در «طبس»
چه در سر ز تحمیل آن جنگ داشت
به سالی که بُد سال جنگ و جهاد
که «هویزر» بُدش نام و ژنرال بود
چه می‌کرد و می‌خواست آن بی‌پدر
پی کودتا بود و کشتار سخت
کُشد مردم و گیرد او انتقام
دگر باره باز آورد شاه را
ز شیطان چه آید مگر غیر از این؟
همه شر و ویرانگری‌ها از اوست
تو برگو که تهدید خود جنگ نیست؟
ز تحریم‌دارو چه می‌خواست هان؟
اگر دشمنت دوست گردد بدان
تـو بشنـاس ایـن مـار خـوش خط و خـال
جـز ایـن نیسـت تصـویر دشمـن، یقین
  غم خویشتن را فراموش کن
زمین خشک لب، خشمگین آسمان
ز جسم و ز جان برده امن و امان
کند فتنه بر پای بی گفتگو
شود شادمان گر که باشی غمین
چه گویم از این غصه سینه سوز
شود شاد، باشی اگر مستمند
پسندد که دردت بود لاعلاج
تو را می‌کَشد سوی وابستگی
بخواهد چراغ تو را بی‌فروغ
چو خواهد، کند، نیست کُلِّ جهان
ندارد به دل غیر کبر و غرور
چو قانون گریز است و خون‌خوار نیز
فریبت دهد قول و سوگند او
برادر، به لبخند او دل مبند
کند متهم این و آن هر کجا
که تا خود ز انواع بحران رهد
و یا گر که گردند مردم هلاک
که تا بر کند از تن خصم پوست
که ما هر چه داریم از آن سال هست
فنا گشت ننگ و به جا ماند نام
که از دیدۀ خصم بگرفت خواب
به این همدلی شاه شد سرنگون
همه بود اینها ز لطف خدا
نما پاسداریش در هر لباس
که راضی شود از تو پروردگار
که تا غم ز جانت زداید خدای
و لیکن تو را بهر خود خواهدت
وزیر دفاعی بدش چون وحوش
سگی بود هم خار و هم بی‌لجام
بخشکاند بایست با خشم و کین
ز «نوژه» چه می‌خواست این بوالهوس
چه در دل ز ترفند صد رنگ داشت
فرستاد دیوی بُد او بَد نهاد
سفیری سبک مغز و قتال بود
به ارتش چه می‌گفت آن خیره‌سر
کُشد خلق و ویران کند پایتخت
ز دین و بزرگان دین و قیام
کند باز بر دشمنان راه را
که پُر گشته از کفر و کینش زمین
تو را تا ابد جان من دشمن اوست
پی فتنه تحریم آهنگ نیست؟
به جز مرگ اطفال و پیر و جوان؟
تو از جاده بیرون شدی بی‌گمان
تـو را می‌کُشــد گــر کـه یابـد مجــال
همیــن بـوده دشمــن و بـاشد همین

تهران – ۳۱/۶/۹۳

سالگرد شروع جنگ تحمیلی

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شد.خانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>