آخرین خبرها
خانه >> شهد شعر >> باده خمار

باده خمار

سحرگهان که نسیمش بود چو بادِ بهار
شبی چو گیسوی مشکینِ او، سیاه و دراز
کجا به دامن و دستش رسیده فهمِ کسی
همه ز دیده مستش بدند یک‌سره مست
درای قافله هم کَس به خود نمی‌آورد
توان و صبر نمانَد چون دل رَوَد از دست
به گلستان چو کند قصدِ سیرِ گُل، گُلِ من
هر آن‌که از خط و ابروی شاهدی گوید
به حُسنِ او بسرایند شاعران گر شعر
قسم به عشق که جز عشقِ او در این دل نیست
متاعِ جان نبود قدر و قیمتی تا من
هــزار دشنــه بـه قلبـم فــرو شـود بهتر
ز سیــلِ اشک چسـان نـاقه را تـوانی راند
  خوش است گر که دهد دست، خلوتی با یار
ولیک زود گذر همچو خنده گلزار
که وهم نیز ندارد گذار بر اسرار
همه ز نرگسِ بیمارِ او بدند بیمار
که مست ساقی و می بود و باده نیز خُمار
کنون برفته ز دستم توان و صبر و قرار
شکوفه شعر سراید ترانه خوان گلزار
به خط و ابروی یارِ منش بود اقرار
نشاید آن‌که سرایند جز یکی ز هزار
خلاف ‌گر که بود او شود ز من بیزار
کنم به خاکِ رهِ کوی او فدا و نثار
کـه بــر عــذارِ دلارای یــار رنــجِ غبــار
بمــان کـه شحنـه بود خواب و راهزن بیدار

۲۵/۷/۸۳

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شد.خانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>