آخرین خبرها
خانه >> شهد شعر >> اول محرم

اول محرم

شب است و می‌نگرم در افق به روی هلال
زمین غمین و زمان دردمند و پرافسوس
گرفته زانوی غم در بغل نجوم امشب
محرم آمده از راه با دوصد افسوس
دهان دهر چنان بسته تازیانه غم
درای قافله فریاد
واحسین دارد
تو پاکبازترین عاشق خداوندی
به مکتب تو صداقت بیافت نام و نشان
تو با شهادت خود عشق کرده‌ای معنا

خوش است عشق دلا گر تو باشی‌اش عاشق
تو را خدای توانا حیات جان بخشد
ز دشمن تو چه مانده به‌جز سیاهی ظلم
گـر از حقیقـت کــرب و بـلا شـوی آگـاه
هر آن‌که دامن پاکت گرفت بی‌تردید
  شفق سیاه و فلق تیره رنگ همچو ملال
کویر غمگن و ناشاد همچو دشت و جبال
مپرس هیچ دگر از من غمین احوال
پریده رنگ همه همچو شمس وقت زوال
که پاسخی ندهد هیچ گر کنی تو سؤال
به نی بگفتم تو ای یار غم تو نیز بنال
بدیل تو نتوان یافت چون‌که هست محال
خلوص نیز به دست تو یافت ارج و کمال
تو با رضایت خود کرده‌ای خدا خوشحال
ز عقل فاصله باید، چرا که هست عِقال
وگرنه قافله عمر می‌رود به زوال
بگشت رنگ عدویت سیاه‌تر ز زغال
رســی بـه قـدرت بی‌مثـل ایـزد متعـال
رسـد ز راه میـان‌‌بُر ز کربلا به وصال

تهران- ۲۷/۸/۹۱

دوم محرم الحرام ۱۴۳۴

 

 

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شد.خانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>