آخرین خبرها
خانه >> شهد شعر >> از خویش می‌روم

از خویش می‌روم

بر زاری‌ام نگر که من از خویش می‌روم
هر بامداد و شام به هر جا و هر مکان
جا داده‌ام تو را به دل و دیده، نیست غم
با کوله‌بار شوق کنون آمدم، بیا
محتاج غیرنیست هر آن دیده کو تو دید
عالم اگر چو نیش، ولی نوش اگر تویی
امید دیدنت به من آموخت زندگی
انـدر مسیـر عشـق تو، من روز و شب مدام
ای جـویبار حُسـن تـو جـاری همیشـه باد
  با خاطری نزار و به تشویش می‌روم
آرم تو را به یاد، خود از خویش می‌روم
کاینک به وقت مرگ، بدین کیش می‌روم
ورنه ز کوی عشق تو، دلریش می‌روم
زآن‌رو کنون به دیده درویش می‌روم
غم نیست اگر به جان پر از نیش می‌روم
در وادی امید، کنون پیش می‌روم
بی‌اعتنــا بــه عقــل پـی‌انـدیش می‌روم
بـر زاری‌ام نگـر کـه مـن از خویش می‌روم

تهران – ۱۴/۸/۷۶

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شد.خانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>